تبليغاتX
فریاد سکوت

شنبه سیزدهم خرداد 1385

قصه آن چهار شمع...

 

 

چهار شمع به آرامی می‌سوختند و با هم گفتگو می‌کردند.

محیط به قدری آرام بود که گفتگوی شمع‌ها شنیده می‌شد.

 

اولین شمع می‌گفت: من «دوستی» هستم اما هیچکس نمی‌تواند مرا شعله‌ور نگاه دارد و من ناگزیر خاموش خواهم شد.

شمع دوستی کم نور تر و کم نور تر شد و خاموش گشت

 

شمع دوم می‌گفت: من «ایمان» هستم اما اغلب سست می‌گردم و خیلی  پایدار نبستم.

در همين زمان نسیمی آرام وزیدن گرفت و او را خاموش کرد

 

شمع سوم با اندوه شروع به صحبت کرد:
من «عشق» هستم ولی قدرت آن را ندارم که روشن بمانم. مردم مرا کنار می‌گذارند و اهمیت مرا درک نمی‌کنند. آنها حتی فراموش می‌کنند که به نزدیکان خود عشق بورزند!

و بی درنگ از سوختن باز ایستاد.

 

در همين لحظه کودکی  وارد اتاق شد. چشمش به شمع‌های خاموش افتاد و گفت: شما چرا نمی‌سوزيد! مگر قرار نبود تا انتها روشن بمانید؟  و ناگهان به گريه افتاد.

 

با گريه کودک شمع چهارم شروع به صحبت کرد و گفت:
نگران نباش! تا زمانی که شعله من خاموش نگردد شمع‌های دیگر را روشن خواهم کرد.

من اميد هستم.

کودک، با چشم‌هائی که از شادی می‌درخشيدند، شمع امید را در دست گرفت و دوستی، ایمان و عشق را شعله‌ور ساخت.

 

شمع ”امید زندگی شما هرگز خاموش نگردد تا همیشه آکنده از ”دوستی، ایمان و عشق باشید.

 

*********************************************************************

نوشته شده توسط حسین در 22:36 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385

 

در این بن بست...

 

قبر احمد شاملو را برای چهارمین بار تخریب کردند...

 

آنکه می گفت:عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

همان که می سرود:نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

همو بو که می گفت:خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد...

 

و اینک باید فریاد کشید:شاملو را در پستوی خانه نهان باید کرد....

 

********************************************

 

 

نوشته شده توسط حسین در 11:16 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385

دنیای من...

 

ترانه تصور کن از سیاوش قمیشی

 

تصور کن!

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته

جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخت خوشبخته،

جهانی که تو اون پول و نژادو قدرت ارزش نیست،

 جواب هم صدای ها، پلیس ضد شورش نیست،

 نه بمب هسته ای داره نه بمب افکن نه خمپاره،

 دیگه هیچ بچه ای پاشو روی مین جا نمی زاره،

 همه آزاد آزادن همه بی درد بی دردن،

 تو روزنامه نمی خونی نهنگ ها خود کشی کردن.

 جهانی را تصور کن بدون نفرت و باروت

بدون ظلم خود کامه،

 بدون وحشت و تابوت

 جهانی را تصور کن  پر از لبخند آزادی،

 لبالب از گل و بوسه پر از تکرار آبادی.

تصور کن، اگه حتی تصور کردنش جرمه،

 اگه با بردن اسمش، گلو پر میشه از سرمه.

 تصور کن جهانی را که توش زندان یک افسانه است،

 تمام جنگهای دنیا شدن مشمول آتش بس،

 کسی آقای عالم نیست،

برابر با هم اند مردم،

 دیگه سهم هر انسان است،

تن هر دونه گندم،

 بدون مرز و محدوده وطن یعنی همه دنیا ،

 تصور کن تو می تونی بشی تعبیر این رویا

.............................................

کاش چنین بادا!

.......................................................................

 

نوشته شده توسط حسین در 16:13 |  لینک ثابت   • 

شنبه پنجم فروردین 1385

 

روزی ما دو باره کبوتر های مان را پیدا خواهیم کرد.

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان

برادری ست

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل

افسانه ایست

و قلب

برای زندگی بس است

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر اخرین حرف دنبال سخن نگردی

روزی که آهنگ هر حرف زندگی ست

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم

روزی که هر لب ترانه ایست

تا کم ترین سرود بوسه باشد

روزی که تو بیائی برای همیشه بیائی

و مهربانی با زیبائی یکسان شود

روزی که ما دوباره برای کبوتر های مان دانه بریزیم

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی

که دیگر

نباشم.

                                                               احمد شاملو

........................................................................................

امیدوارم در سال جدید به انتظار هایتان دست یازید...

 

نوشته شده توسط حسین در 18:32 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384

برای امدن بهار...

برای امدن بهار که دوستش می داریم

 

انگار همیشه باید رفت ..انگار همیشه باید گذاشت و گذشت ..

زمستان نیز رفت و سفیدی برف را نیز با خود برد و گردش گردون نوید بهار را داد .

از بهار نوشتن و گفتن همیشه برایم سخت و دشوار بوده است ..چرا که همیشه عادتم بر این بوده که از خزان سخن بگویم ...اما این بار باید دیگر بنویسم...گر چه پاییز زرد است و زیبا بهار نیز سبز است و شیدا ...

که آمدنش تولّدی دیگر است..تولد زمین..این سیاره خسته و کهنه کار سپهر گردون...

بهار آدمی را از خواب زمستانی بیدار می کند برای همین درکش برای بسیاری دشوار و

نا راحت کننده است ...چرا که بهار مرگ خواب هاست...چرا که بهار شکفتن رازهاست...چرا که بهار نوید فردا ست...چرا که بهار آغاز دوباره بودن است...

و بهار همیشه نوید سال نو است..

چقدر زیباست که سال نو ما با بهار طبیعت هم لحظه گشته  است...و چه زیباست با تولد زمین ما نیز دوباره متولد شویم... و باور کنیم که می توانیم .

لیک می دانم، نیک می دانم که بهار تکرار دایره وار زمین است...اما ما که زمین نیستیم ما که تکرار بودن نیستیم ما که دایره وار نیستیم ..ما یک خط راستیم...یک خط مستقیم...که آغازی دارد و نیز فرجامی ...

بیاییم تا دوباره متولد شویم...

و بدانیم ما می توانیم اگر که بخواهیم...

سال نو بر همه شما عزیزان مبارک باد....

 

نوشته شده توسط حسین در 17:47 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه دهم اسفند 1384

برای گل روی تنهایی...

 

دلم برای تنهایی میسوزد. چرا هیچ کس او را دوست ندارد. مگر او چه گناهی کرده که تنها شده، جرم تنهایی چیست؟ که هیچ کس او را نمی خواهد. دیشب تنهایی از اتاقم گذشت، دنبالش دویدم ولی او رفته بود، تنهای تنها نیمه شب او را مرده کنار حوض خانه پیدا کردم ،از گریه چشمانش قرمز قرمز بود، برایش گریستم آخر او از تنهایی مرده بود

 

سلام

مدت هاست که دیگر مطالب وبلاگم نوشته های خودم نیست...

همه اش را از دوستان قرض گرفته ام....این دفعه هم نشد که خودم بنویسم...باشد

بماند تا بعد...شاید روزی توانستم دوباره مثل قدیم بنویسم

مطلب بالایی را هم از وبلاگ دوست خوبم داریوش برداشته ام

  

نوشته شده توسط حسین در 18:21 |  لینک ثابت   • 

شنبه ششم اسفند 1384

زیباترین قلب...

 

 

این متن زیبا را از یک وبلاگ برداشتم که متاسفانه اسمش از یادم رفته...

 

 زيباترين قلب    

 

 روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند.                  

 مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت: اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست؟               

مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي  جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر 

 نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد.

مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت: تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.؟

 پيرمرد گفت: درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او

 داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام.                                    

 گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار

داده ام. اما چون اين دو عين هم نبوده اند،گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه يادآورعشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده ام. اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند.  

اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاعميق را با قطعه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. پس حالا مي بيني كه زيبايي واقعي چيست؟؟  

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونه هايش سرازير مي شد به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم كرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت.  

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. زيرا كه عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود ....

 

 

نوشته شده توسط حسین در 19:22 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384

و خداوند عشق را آفرید...

 

رودها در جاری شدن وعلفها درسبزشدن معنی پیدا می کنند،

 

کوه ها با قله ها و دریاها با موج ها زندگی پیدا می کنند،

 

و انسان ها ،همه ی انسان ها با عشق، فقط بـا عشق،

 

پس بـــــــــار خــــــــــــدایا بــــر من رحم کـــن،

 

بـــــر مــــــن که  می دانم ناتوانم  رحم کــــن،

 

بـــــــاشــــــد که خـــــانه ای نداشته باشــــم،

 

باشد که لباس فاخری برتن نداشته باشـــم،

 

باشد که حتی دست و پایی نداشته باشم،

 

امــــــا نبـــاشد،هرگـــــــز نبــــاشد،

 

کـــــــه درقلبم عشق نبـــــــــاشد

 

هـــــــــرگـــــــــز نبـــــــاشد.

 

 

 

(به نقل از وبلاگ روزگار غریبی است نازنین)

 

 

نوشته شده توسط حسین در 19:8 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384

یادم باشد...

 

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد

 

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

 

راهی نروم که بیراه باشد

 

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را

 

یادم باشد که روز و روزگار خوش است

 

همه چیز بر وفق مراد است و خوب

 

تنها...این دل ما دل نیست...

 

آه...

 

 

شاعر:؟

 

نوشته شده توسط حسین در 16:42 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هجدهم بهمن 1384

برای انها که...

 

 

کاش در دهکده عشق فراوان بود

تو ی بازار صداقت کمی ارزانی بود

کاش اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم

مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

کاش دریا کمی از درد خودش کم میکرد

قرض می داد به ما هرچه پریشانی بود

کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم

رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود

مثل حافظ که پر معجزه و الهام است

کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود

چقدر شعر نوشتیم برای باران

غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود

کاش سهراب نمیرفت به این زودی ها

دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود

کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر

غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود

دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم

راز این شعر همین مصرع پایانی بود

                                                               (مریم حیدر زاده)

..................................................................................................

 

امید وارم از این شعر خوشتون بیاد .

 

 این را تقدیم می کنم به تمامی کسانی که روحشان

هنوز در وابستگی های دنیوی اسیر نشده است . برای آنانکه زندگی را دوست

می دارن و صداقت را دوست تر...

برای آنانکه کودک وجودشان را از یاد نبرده اند.و زندگی را نه به خاطر

 لذت های زود گذرش که به خاطر عشق به همنوعان و شکوه رستن و

عظمت زیستن دوست می دارند...

برای آنانکه هنوز در سیاهی ظلم نور امید را می جویند ...در اسارت قرن 

ازآزادی روح  می پرسند و در پستی «بودن» از اوج« شدن» سخن می رانند...

برای آنهایی که ...مثل باران پاک و زلال اند...مثل دریا صبورند ...

مثل جویبار روانند...مثل زندگی شیرینند...و

و مثل خدا تنهایند....

..............

برای شما که این شعر و متن را خواهید خواند....

 

فدای صفای وجودتان....

 

 

نوشته شده توسط حسین در 18:48 |  لینک ثابت   •